![]() |
![]() |
|
| من گرفتار سنگینی سکوتی هستم... که گویا قبل از هر فریادی لازم است. |
|
من از افسانه نبودن می ترسم فکر لاله و یاس نبودن می ترسم از تنهایی بیشه ها گریزی نیست من به شکوه افسانه شدن می اندیشم
چون عشق زیبا نبودن اندوه است مثل قاصدک فکر پرستو نبودن اندوه است آسمانی که هوای بارانی ندارد ارزش روز آفتابی و شب مهتاب نداند
من از فراموشی خاطره ها می ترسم از نگاه دور یا نگاهی دگر می ترسم فکر کودک، آسمان، گریه زیباست فکر دوری، خیانت، دروغ بی جاست
ما خلق شده ی پاکی هستیم به بهانه ی سیبی رو به تاریکی هستیم از خود سیب بپرس که زیبایی چیست؟ گوید همه افسانه شدن ، همه هستی... آنچه که تو خود (در خود) شاهد آن هستی
باشد که بمانیم چون افسانه ها یکرنگ بخواهیم که به گل، خار هدیه دهیم نه تبر رنگ ها را بشناسیم اما به یکرنگی بنازیم با هر تیشه به ریشه های خود نتازیم
کاش می شد قلمی برداشت و دلها رو آبی کرد و از محبت خارها را عاصی کرد یا با تبسمی شب بارانی را آفتابی کرد نگران نشد از چرخش روزگار که بهاریست، چهاربرگ تقویم سال
دلنوشته |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 سکوت ساعت 22:15 توسط "دیوار سکوت" |
|
|
کاش می شد خودم رو به تعداد قلب هایی که دوستم دارند تکثیر کنم... کاش می شد قلبی رو نمی شکستم به جرم عشق کاش نگاه ها طور دیگه ای بود جز دلبستن... جز دل دادن.... جز تنهایی کاش اشک ها ریخته نمی شد برای جدایی کاش نگاهت به نگاهم اندوهگین نبود... کاش اشک رو نمی دیدم توی چشمات کاش دستانم به تعداد دستان دوستانم بسیار بود کاش زندگی ام پر از بخشش بود ، پر از آرزوهایشان کاش می توانستم امیدی را ناامید نکنم کاش پرهایم نشکسته بود قبل از پروازت کاش پرنکشیده بودم قبل از شکسته شدنت کاش یک خدا بودم و همه یکسان کاش ترانه بودم که به گوش همه می رسیدم یا یه عکس دیواری به چشم هر قوم یا کاش آسمان آبی و گاه ابری بودم برای یک دلتنگ یا حتی درختی یا یه دیوار خالی برای یک عاشق . از انسان بودن خسته ام از زندگی ، از تعبید کاش های من، تا من خیلی دورند . اینجا من؛ تنها یک انسانم کاش دست کم برای جبران غم هایمان به این دنیا نیامده بودم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 سکوت ساعت 16:53 توسط "دیوار سکوت" |
|
|
تو آن بالا در میان ستارگانی ستارگان موطلایی و نورانی پس چرا اینقدر غمگینی؟ آیا صدای تارهای عاشقانه نمی شنوی؟ یا رقص شب در تماشای ابرها را نمی بینی؟ چرا این چنین اندوهگین می نگری زمین را! چرا اینقدر اندوهگین مینگرم تو را! چرا نوازش گیسوان خورشید تو را سیراب نمی کند چرا دستان مادر مرا آرام نمی کند تو درآسمانی و من زمین و ما هر دو از یک تباریم نمی دانم چرا میان این همه ستاره به تو شک نمیکنم نمی دانم که چرا میان این همه آدمک شک نمی کنی تنها می دانم که فاصله ها پریشانند آنگاه که به تو می اندیشم آری ماه من ، تو در این فاصله ی دلتنگی از هر زمانی به من نزدیک تری . هنوز هم از پس پنجره تو را نگاه می کنم گویا آسمانمان ابری است و تو در پشت ابرها پنهان می شوی اینک زمین است که بارانی است |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم مهر 1388 سکوت ساعت 17:46 توسط "دیوار سکوت" |
|
|
آه دخترک، تو تبسم می کنی و من گریه تو لباس بخت به تن می کنی و من ناله تو کودک و بازیچه ی دستان آغوش مادرت کجا و این آغوش دیوان این عروسی است یا عذای تیره دوزان این تبسم نافذ است در قلب شیطان های...آن مادری که نشسته مهمان! من هوای شرم دارم بجای آنان اینجاست که تو عروسکی به چشم گرگان لعنت به همه انسان فروشان
ببین من هنوز کجای قصه ام؟ آخر شعرم که نمی رسه، خسته نشستم آخه قسمت تو قصه ی درد... اونجایی که آدماش زشت و سیاهند گفتن غم که تمومی نداره برای من و این سکوت دیوار چاره ای جز رنج نمیاره .... غم دل |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم شهریور 1388 سکوت ساعت 10:44 توسط "دیوار سکوت" |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره ی سکوت |
خدایا! مرا متبرک گردان تا عشق ورزیدن و خندیدن را بیاموزم. مرا بیاموز حتی به کسانی که درکم نکرده اند. یا به من بدی کرده اند. عشق بورزم. مرا بیاموز تا در همه موقعیت ها و شرایط زندگی بخندم. عشق بورزم و بدانم که هر چه روی می دهد نیک است.
|
| آرشیو موضوعی |
|
سكوت |
| سکوت می گوید |
|
"دیوار سکوت" ديوار سكوت |
|
RSS
|